پسرکِ زرنگ و دیدارِ شبانه با پدر!
مردی دیر وقت ، خسته و عصبانی ، از سرِ کار به خانه بازگشـت . دمِ در ، پسرِ هشت ساله اش که در انتظار او بود گفت : بابا یک سؤال از شما بپُرسم ؟
پدر با بی حوصلگی گفت : چه سؤالی ؟
پسر پُرسید : بابا ، شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید ؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد : این به تو ارتباطی ندارد . چرا چنین سؤالی میکنی؟
وقتی پسراصرارکرد : فقط میخواهم بدانم . بگوئید برای هرساعت کار چقدر پول میگیرید ؟
پدر گفت : اگر باید بدانی خوب می گویم ، 2 دلار .
پسر کوچولو در حالی که سرش پائین بود آه کشید . سپس به پدرش نگاه کرد و گفت : می شود لطفاً یک دلار به من قرض بدهید ؟
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پُرسیدنِ این سؤال فقط این بود که پولی برای خریدنِ یک اسباب بازیِ مزخرف از من بگیری ، سریع به اتاقت برو ، فکر کن و ببین که چرا اینقدر خودخواه هستی . من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم .
پسرک آرام به اتاقش رفت و در را بست . مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد : چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سؤالی بپرسد ؟
بعد از گذشـتِ مدّتی مادر که صدای گفتگوی آنها را شنیده بود ، آمد و گفت : پسرمان کودک با هوشی است و حتماً برای درخواستش دلیل قانع کننده ای دارد .
پدر فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تُند و خشن رفتار کرده است شاید واقعاً چیزی بوده که برای خریدش به یک دلار پول نیاز داشته ، به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند . مرد به سمت اتاق پسر رفت ، در را باز کرد و گفت : فکر کردم امشب با تو خشن رفتار کرده ام . امروز کارم سخت و طولانی بود و همة ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم بیا این یک دلاری که خواسته بودی .
پسرک خندید و فریاد زد : متشکرم بابا ! .
بعد دستش را زیر بالِش بُرد و چند سکّه بیرون آورد . مرد وقتی دید پسرک خودش هم پول داشته است گفت : با اینکه خودت پول داشتی چرا از من پول می خواستی ؟
پسر کوچولو پاسخ داد : برای اینکه پولم کافی نبود ولی الان هست . حالا من 2 دلار دارم و می توانم یک ساعت از کار شما را بِخَرَم تا فردا شب یک ساعت زودتر به خانه بیائید ! دوست دارم با شما شام بخورم و ...