مرکز خدمات مشاوره ای طلوع زندگی

ارتقاء سلامت خانواده

سالاد زیتون با گوجه فرنگی

 مواد لازم:

پیاز قرمز کوچک : 11 عدد ،

گوجه فرنگی : 4 عدد ،

زیتون سیاه بدون هسته : دو و نیم پیمانه،

شاهی و یا هر نوع سبزی معطر دیگر : 3 پیمانه،

برگ ریز اسفناج : 120 گرم یا 2 پیمانه،

برگ گشنیز خرد شده : 1 قاشق سوپ خوری ،

نمک و فلفل : به مقدار لازم ،

در صورت تمایل یک چهارم پیمانه : ترشی فلفل قرمز

 

مواد لازم برای تهیه سس:

روغن زیتون : 2 قاشق سوپ خوری ،

آب لیمو : 1 قاشق سوپ خوری ،

شکر : یک چهارم قاشق چای خوری ،

جعفری خرد شده : یک دوم قاشق چای خوری ،

تخم زیره : 1 قاشق چای خوری ،

سیر کوبیده : 2 حبه

 

طرز تهیه سس : تمام مواد لازم را با هم مخلوط کرده و خوب هم بزنید  .

طرز تهیه سالاد:

گوجه فرنگی ها را به 8 قسمت تقسیم کرده پیاز ها را ورقه ورقه برش دهید ورقه های پیاز را از هم جدا کنید گوجه فرنگی و پیاز و زیتون و سبزی معطر و اسفناج و ترشی فلفل را با هم مخلوط کرده سپس سس را روی سالاد بریزید در نهایت گشنیز خرد شده را روی سالاد بپاشید .

 


عبدالملک در مقابل آن همه بزرگی و بزرگواری بدواً صلاح ندانست که آخرین آرزویش را بر زبان آورد ولی چون اصرار و پافشاری جعفر را دید سر برداشت و گفت : ای پسر یحیی ، خود بهتر می دانی که من در حال حاضر بزرگترین فرد خاندان عباسی هستم و پدرم صالح همان کسی است که در ذات السلاسل ( نزدیک مصر ) بر مروان آخرین خلیفه اموی غلبه کرد و سرش را نزد سفاح آورد . با این مراتب اگر تقاضایی در زمینه وصلت و پیوند زناشویی از خلیفه امیرالمؤمنین بکنم ، توقعی نابجا و خارج از حدود صلاحیت و شایستگی نکرده ام . آرزوی من این است که چنانچه خلیفه مصلحت بداند ، فرزندم صالح را به دامادی سرافراز فرماید . نمی دانم در تحقق این خواسته تا چه اندازه موفق خواهی بود .

جعفر برمکی بدون لحظه ای درنگ و تأمل جواب داد : از هم اکنون بشارت می دهم که خلیفه پسرت را حکومت مصر می دهد و دخترش عالیه را نیز به ازدواج وی در می آورد .

دیرزمانی نگذشت که صدای اذان صبح از مؤذن مسجد مجاور خانه جعفر برمکی به گوش رسید و عبدالملک صالح در حالی که قلبش مالامال از شادی و سرور بود خانه جعفر را ترک گفت .

بامدادان جعفر برمکی حسب المعمول به دارالخلافه رفت و به حضور هارون الرشید بار یافت . خلیفه نظری کنجکاوانه به جعفر انداخت و گفت : از ناصیه تو پیداست که در این صبحگاهی خبر مهمی داری .

جعفر گفت : آری امیرالمؤمنین ، شب گذشته عموی بزرگوارت عبدالملک صالح به خانه ام آمد و تا طلیعه صبح با یکدیگر گفتگو داشتیم .

هارون الرشید که نسبت به عبدالملک بی مهر بود با حالت غضب گفت : این پیر سالخورده هنوز از ما دست بردار نیست . قطعاً توقع نابجایی داشت ، اینطور نیست؟

جعفر با خونسردی جواب داد : اگر ماجرای دیشب را به عرض برسانم امیرالمؤمنین خود به گذشت و بزرگواری این مرد شریف و دانشمند که به حق از سلاله بنی عباس است ، اذعان خواهد فرمود . آنگاه داستان بزم شراب و حضور غیر مترقبه عبدالملک و سایر رویدادها را تفصیلاً شرح داد . خلیفه آنچنان تحت تأثیر بیانات جعفر قرار گرفت که بی اختیار گفت : از عمویم عبدالملک متقی و پرهیزکار بعید به نظر می رسید که تا این اندازه سعه صدر و جوانمردی نشان دهد . جداً از مردانگی و بزرگواری او خوشم آمد و آنچه کینه از وی در دل داشتم یکسره زایل گردید .

جعفر برمکی چون خلیفه را بر سر نشاط دید به سخنانش ادامه داد و گفت که : ضمن مکالمه و گفتگو معلوم شد پیرمرد این اواخر مبلغ قابل توجهی مقروض شده است که دستور دادم قرضهایش را بپردازند .

هارون الرشید به شوخی گفت : قطعاً از کیسه خودت !

جعفر با لبخند جواب داد : از کیسه خلیفه بخشیدم ، چه عبدالملک در واقع عموی خلیفه است و حق نبود از بنده چنین جسارتی سر بزند .

هارون الرشید که جعفر برمکی را چون جان شیرین دوست داشت با تقاضایش موافقت کرد . جعفر دوباره سر برداشت و گفت : چون عبدالملک دستی گشاده دارد و مخارج زندگیش زیاد است ، مبلغی هم برای تأمین آتیه وی حواله کردم .

هارون الرشید مجدداً به زبان شوخی و مطایبه گفت : این مبلغ را حتماً از کیسه شخصی بخشیدی!

 جعفر جواب داد : چون از وثوق و اعتماد کامل برخوردار هستم لذا این مبلغ را هم از کیسه خلیفه بخشیدم .

هارون الرشید لبخندی زد و گفت : این را هم قبول دارم به شرط آنکه دیگر گشاده بازی نکرده باشی !

جعفر عرض کرد : امیرالمؤمنین بهتر می دانند که عبدالملک مانند آفتاب لب بام است و دیر یا زود افول می کند . آرزو داشت که واپسین سالهای عمر را در جوار مرقد مطهر حضرت خیرالمرسلین بگذراند . وجدانم گواهی نداد که این خواهش دل رنجور و شکسته اش را تحقق نبخشم ، به همین ملاحظه فرمان حکومت و ولایت مدینه را به نام وی صادر کردم که هم اکنون برای توقیع و توشیح حضرت خلیفه حاضر است .

هارون به خود آمد و گفت : راست گفتی ، اتفاقاً عبدالملک شایستگی این مقام را دارد و صلاح است حکومت طائف را نیز به آن اضافه کنی .

جعفر انگشت اطاعت بر دیده نهاد پس از قدری تأمل عرض کرد : ضمناً از حسن نیت و اعتماد خلیفه نسبت به خود استفاده کرده آخرین آرزویش را نیز وعده قبول دادم .

هارون گفت : با این ترتیب و تمهیدی که شروع کردی قطعاً آخرین آرزویش را هم از کیسه خلیفه بخشیدی؟

جعفر برمکی رندانه جواب داد : اتفاقاً بخشش در این مورد بخصوص جز از کیسه خلیفه عملی نبود زیرا عبدالملک آرزو دارد فرزندش صالح به افتخار دامادی خلیفه امیرالمؤمنین نایل آید . من هم با استفاده از اعتماد و بزرگواری خلیفه این وصلت فرخنده را به او تبریک گفتم و حکومت مصر را نیز برای فرزندش ، یعنی داماد آینده خلیفه در نظر گرفتم .

هارون گفت : ای جعفر ، تو در نزد من به قدری عزیز و گرامی هستی که آنچه از جانب من تقبل و تعهد کردی همه را یکسره قبول دارم ؛ برو از هم اکنون تمشیت کارهای عبدالملک را بده و او را به سوی مدینه گسیل دار .

باری عبارت مثلی از کیسه خلیفه می بخشد از واقعه تاریخی بالا ریشه گرفته و معلوم شد خلیفه که از کیسه اش بخشندگی شده هارون الرشید بوده است .

 


 عبدالملک چون پریشانحالی جعفر بدید ، بسائقه آزاد مردی و بزرگواری که خوی و منش نیکمردان عالم است ، با خوشرویی در کنار بزم نشست و فرمان داد مغنیان بنوازند و ساقیان لعل فام ، جام شراب در گردش آورند . جعفر چون آنهمه بزرگمردی از عبدالملک صالح دید بیش از پیش خجل و شرمنده گردید ، پس از ساعتی اشاره کرد بساط شراب را برچیدند و حضار مجلس ( بجز اسحاق موصلی ) همه را مرخص کرد . آنگاه بر دست و پای عبدالملک بوسه زده عرض کرد : از اینکه بر من منت نهادی و بزرگواری فرمودی بی نهایت شرمنده و سپاسگزارم . اکنون در اختیار تو هستم و هر چه بفرمایی به جان خریدارم .

عبدالملک پس از تمهید مقدمه ای گفت : ای ابوالفضل ، می دانی که سالهاست مورد بی مهری خلیفه واقع شده ، خانه نشین شده ام . چون از مال و منال دنیا چیزی نیندوخته بودم ، لذا اکنون محتاج و مقروض گردیده ام . اصالت خانوادگی و عزت نفس اجازه نداد به خانه دیگران روی آورم و از رجال و توانگران بغداد ، که روزگاری به من محتاج بوده اند ، استمداد کنم . ولی طبع بلند و خوی بزرگ منشی و بخشندگی تو که صرفاً اختصاص به ایرانیان پاک سرشت دارد مرا وادار کرد که پیش تو آیم و راز دل بگویم ، چه می دانم اگر احیاناً نتوانی گره گشایی کنی بی گمان آنچه با تو در میان می گذارم سر به مهر مانده ، در نزد دیگران بر ملا نخواهد شد . حقیقت این است که مبلغ ده هزار دینار مقروضم و ممری برای ادای دین ندارم .

جعفر بدون تأمل جواب داد : قرض تو ادا گردید ، دیگر چه می خواهی؟

عبدالملک صالح گفت : اکنون که به همت و جوانمردی تو قرض من مستهلک گردید ، برای ادامه زندگی باید فکری بکنم ، زیرا تأمین معاش آبرومندی برای آینده نکرده ام .

جعفر برمکی که طبعی بلند و بخشنده داشت ، با گشاده رویی پاسخ داد : مبلغ ده هزار دینار هم برای ادامه زندگی شرافتمندانه تو تأمین گردید ، چه میدانم سفره گشاده داری و خوان کرم بزرگمردان باید مادام العمر گشاده و گسترده باشد . دیگر چه می فرمایی؟

عبدالملک گفت : هر چه خواستم دادی و دیگر محلی برای انجام تقاضای دیگری نمانده است .

جعفر با بی صبری جواب داد : نه ، امشب مرا به قدری شرمنده کردی که به پاس این گذشت و جوانمردی حاضرم همه چیز را در پیش پای تو نثار کنم . ای عبدالملک ، اگر تو بزرگ خاندان بنی عباسی ، من هم جعفر برمکی از دودمان ایرانیان پاک نژاد هستم . جعفر برای مال و منال دنیوی در پیشگاه نیکمردان ارج و مقداری قایل نیست . می دانم که سالها خانه نشین بودی و از بیکاری و گوشه نشینی رنج می بری ، چنانچه شغل و مقامی هم مورد نظر باشد بخواه تا فرمانش را صادر کنم .

عبدالملک آه سوزناکی کشید و گفت : راستش این است که پیر و سالمند شده ام و واپسین ایام عمر را می گذرانم . آرزو دارم اگر خلیفه موافقت فرماید به مدینه منوره بروم و بقیت عمر را در جوار مرقد مطهر حضرت رسول اکرم ( ص ) به سر برم .

جعفر گفت : از فردا والی مدینه هستی تا از این رهگذر نگرانی نداشته باشی .

عبدالملک سر به زیر افکند و گفت : از همت و جوانمردی تو صمیمانه تشکر می کنم و دیگر عرضی ندارم .

جعفر دست از وی برنداشت و گفت : از ناصیه تو چنین استنباط می کنم که آرزوی دیگری هم داری . محبت و اعتماد خلیفه نسبت به من تا به حدی است که هر چه استدعا کنم بدون شک و تردید مقرون اجابت می شود . سفره دل را کاملاً باز کن و هر چه در آن است بی پرده در میان بگذار .

 


از کیسه خلیفه می بخشد

هر گاه کسی از کیسه دیگری بخشندگی کند و یا از بیت المال عمومی گشاده بازی نماید ، عبارت مثلی بالا را مورد استفاده و استناد قرار داده ، اصطلاحاً می گویند : فلانی از کیسه خلیفه می بخشد .

اکنون ببینیم این خلیفه که بود و چه کسی از کیسه وی بخشندگی کرده که به صورت ضرب المثل درآمده است :

عبدالملک بن صالح از امرا و بزرگان خاندان بنی عباس بود و روزگاری دراز در این دنیا بزیست و دوران خلافت هادی ، هارون الرشید و امین را درک کرد . مردی فاضل و دانشمند و پرهیزگار و در فن خطابت افصح زمان بود .  

چشمانی نافذ و رفتاری متین و موقر داشت ؛ به قسمی که مهابت و صلابتش تمام رجال دارالخلافه و حتی خلیفه وقت را تحت تأثیر قرار می داد . به علاوه چون از معمرین خاندان بنی عباس بود ، خلفای وقت در او به دیده احترام می نگریستند .

به سال 169 هجری به فرمان هادی خلیفه وقت ، حکومت و امارت موصل را داشت . ولی پس از دو سال یعنی در زمان خلافت هارون الرشید ، بر اثر سعایت ساعیان از حکومت برکنار و در بغداد منزوی و خانه نشین شد .

چون دستی گشاده داشت پس از چندی مقروض گردید . ارباب قدرت و توانگران بغداد افتخار می کردند که عبدالملک از آنان چیزی بخواهد ، ولی عزت نفس و استغنای طبع عبدالملک مانع از آن بود از هر مقامی استمداد و طلب مال کند .

از طرف دیگر چون از طبع بلند و جود و سخای ابوالفضل جعفر بن یحیی بن خالد برمکی معروف به جعفر برمکی وزیر مقتدر هارون الرشید آگاهی داشت و به علاوه می دانست که جعفر مردی فصیح و بلیغ و دانشمند است و قدر فضلا را بهتر می داند و مقدم آنان را گرامی تر می شمارد ؛ پس نیمه شبی که بغداد و بغدادیان در خواب و خاموشی بودند ، با چهره و روی بسته و ناشناس راه خانه جعفر را در پیش گرفت و اجازه دخول خواست . اتفاقاً در آن شب جعفر برمکی با جمعی از خواص و محارم من جمله شاعر و موسیقی دان بی نظیر زمان ، اسحاق موصلی بزم شرابی ترتیب داده بود ، و با حضور مغنیان و مطربان شب زنده داری می کرد .

در این اثنا پیشخدمت مخصوص ، سر در گوش جعفر کرد و گفت : عبدالملک بر در سرای است و اجازه حضور می طلبد . از قضا جعفر برمکی دوست صمیمی و محرمی به نام عبدالملک داشت که غالب اوقات فراغت را در مصاحبتش می گذرانید .

در این موقع به گمان آنکه این همان عبدالملک است نه عبدالملک صالح ، فرمان داد او را داخل کنند . عبدالملک صالح بی گمان وارد شد و جعفر برمکی چون آن پیرمرد متقی و دانشمند را در مقابل دید به اشتباه خود پی برده چنان منقلب شد و از جای خویش جستن کرد که « میگساران ، جام باده بریختند و گلعذاران ، پشت پرده گریختند ، دست از چنگ و رباب برداشتند و رامشگران پا به فرار گذاشتند» . جعفر خواست دستور دهد بساط شراب را از نظر عبدالملک پنهان دارند ؛ ولی دیگر دیر شده کار از کار گذشته بود . حیران و سراسیمه بر سرپای ایستاد و زبانش بند آمد . نمیدانست چه بگوید و چگونه عذر تقصیر بخواهد .

 


روی خط تلفن :      02732241659

دفتر نشریه = دکه روزنامه فروشی

خواننده عزیزی تماس تلفنی گرفت و پرسید : چگونه می تواند ، نشریه ی بامداد شاهرود را تهیه کند ؟

به او گفتیم : می تواند به دکه های روزنامه فروشی مراجعه کند .

ساعتی بعد ، تماس گرفت که دکه روزنامه فروشی ... این نشریه را ندارد .

سری به دکه روزنامه فروشی ... زدیم . دیدیم که خبری از روزنامه نیست . جویا شدیم . گفت و گویی بین ما مطرح شد که بیان آن را در اینجا به صلاح نمی دانیم . آخرین حرف این عزیز چنین بود : هیچکس نمی تواند مرا مجبور به عرضه ی روزنامه کسی بکند ! من به دلخواهم عمل می کنم ، بخواهم قبول می کنم ، نخواهم قبول نمی کنم ! .

 از آن خواننده عزیز که فردای آن روز با ما تماس گرفت ؛ عذر خواهی کردیم و قرار بر این شد که یا از دکه های دیگری که با ما همکاری دارند تهیه کند و یا به آدرس پستی او برای این عزیز ارسال کنیم . مشکل ما حل شد . اما چقدر خوب است که اعضای یک خانواده کوچک ، اگر مشکلی با ما هم دارند بطور شفاف و روشن نه در پرده و با کارشکنی به هم منتقل کنند و برای حل مشکل بکوشند . به قول شاهر :

مشکلی نیست که آسان نشود

مـرد بـایـد که هراسان نشود