مرکز خدمات مشاوره ای طلوع زندگی

ارتقاء سلامت خانواده

 عبدالملک چون پریشانحالی جعفر بدید ، بسائقه آزاد مردی و بزرگواری که خوی و منش نیکمردان عالم است ، با خوشرویی در کنار بزم نشست و فرمان داد مغنیان بنوازند و ساقیان لعل فام ، جام شراب در گردش آورند . جعفر چون آنهمه بزرگمردی از عبدالملک صالح دید بیش از پیش خجل و شرمنده گردید ، پس از ساعتی اشاره کرد بساط شراب را برچیدند و حضار مجلس ( بجز اسحاق موصلی ) همه را مرخص کرد . آنگاه بر دست و پای عبدالملک بوسه زده عرض کرد : از اینکه بر من منت نهادی و بزرگواری فرمودی بی نهایت شرمنده و سپاسگزارم . اکنون در اختیار تو هستم و هر چه بفرمایی به جان خریدارم .

عبدالملک پس از تمهید مقدمه ای گفت : ای ابوالفضل ، می دانی که سالهاست مورد بی مهری خلیفه واقع شده ، خانه نشین شده ام . چون از مال و منال دنیا چیزی نیندوخته بودم ، لذا اکنون محتاج و مقروض گردیده ام . اصالت خانوادگی و عزت نفس اجازه نداد به خانه دیگران روی آورم و از رجال و توانگران بغداد ، که روزگاری به من محتاج بوده اند ، استمداد کنم . ولی طبع بلند و خوی بزرگ منشی و بخشندگی تو که صرفاً اختصاص به ایرانیان پاک سرشت دارد مرا وادار کرد که پیش تو آیم و راز دل بگویم ، چه می دانم اگر احیاناً نتوانی گره گشایی کنی بی گمان آنچه با تو در میان می گذارم سر به مهر مانده ، در نزد دیگران بر ملا نخواهد شد . حقیقت این است که مبلغ ده هزار دینار مقروضم و ممری برای ادای دین ندارم .

جعفر بدون تأمل جواب داد : قرض تو ادا گردید ، دیگر چه می خواهی؟

عبدالملک صالح گفت : اکنون که به همت و جوانمردی تو قرض من مستهلک گردید ، برای ادامه زندگی باید فکری بکنم ، زیرا تأمین معاش آبرومندی برای آینده نکرده ام .

جعفر برمکی که طبعی بلند و بخشنده داشت ، با گشاده رویی پاسخ داد : مبلغ ده هزار دینار هم برای ادامه زندگی شرافتمندانه تو تأمین گردید ، چه میدانم سفره گشاده داری و خوان کرم بزرگمردان باید مادام العمر گشاده و گسترده باشد . دیگر چه می فرمایی؟

عبدالملک گفت : هر چه خواستم دادی و دیگر محلی برای انجام تقاضای دیگری نمانده است .

جعفر با بی صبری جواب داد : نه ، امشب مرا به قدری شرمنده کردی که به پاس این گذشت و جوانمردی حاضرم همه چیز را در پیش پای تو نثار کنم . ای عبدالملک ، اگر تو بزرگ خاندان بنی عباسی ، من هم جعفر برمکی از دودمان ایرانیان پاک نژاد هستم . جعفر برای مال و منال دنیوی در پیشگاه نیکمردان ارج و مقداری قایل نیست . می دانم که سالها خانه نشین بودی و از بیکاری و گوشه نشینی رنج می بری ، چنانچه شغل و مقامی هم مورد نظر باشد بخواه تا فرمانش را صادر کنم .

عبدالملک آه سوزناکی کشید و گفت : راستش این است که پیر و سالمند شده ام و واپسین ایام عمر را می گذرانم . آرزو دارم اگر خلیفه موافقت فرماید به مدینه منوره بروم و بقیت عمر را در جوار مرقد مطهر حضرت رسول اکرم ( ص ) به سر برم .

جعفر گفت : از فردا والی مدینه هستی تا از این رهگذر نگرانی نداشته باشی .

عبدالملک سر به زیر افکند و گفت : از همت و جوانمردی تو صمیمانه تشکر می کنم و دیگر عرضی ندارم .

جعفر دست از وی برنداشت و گفت : از ناصیه تو چنین استنباط می کنم که آرزوی دیگری هم داری . محبت و اعتماد خلیفه نسبت به من تا به حدی است که هر چه استدعا کنم بدون شک و تردید مقرون اجابت می شود . سفره دل را کاملاً باز کن و هر چه در آن است بی پرده در میان بگذار .