مرکز خدمات مشاوره ای طلوع زندگی

ارتقاء سلامت خانواده

از کیسه خلیفه می بخشد

هر گاه کسی از کیسه دیگری بخشندگی کند و یا از بیت المال عمومی گشاده بازی نماید ، عبارت مثلی بالا را مورد استفاده و استناد قرار داده ، اصطلاحاً می گویند : فلانی از کیسه خلیفه می بخشد .

اکنون ببینیم این خلیفه که بود و چه کسی از کیسه وی بخشندگی کرده که به صورت ضرب المثل درآمده است :

عبدالملک بن صالح از امرا و بزرگان خاندان بنی عباس بود و روزگاری دراز در این دنیا بزیست و دوران خلافت هادی ، هارون الرشید و امین را درک کرد . مردی فاضل و دانشمند و پرهیزگار و در فن خطابت افصح زمان بود .  

چشمانی نافذ و رفتاری متین و موقر داشت ؛ به قسمی که مهابت و صلابتش تمام رجال دارالخلافه و حتی خلیفه وقت را تحت تأثیر قرار می داد . به علاوه چون از معمرین خاندان بنی عباس بود ، خلفای وقت در او به دیده احترام می نگریستند .

به سال 169 هجری به فرمان هادی خلیفه وقت ، حکومت و امارت موصل را داشت . ولی پس از دو سال یعنی در زمان خلافت هارون الرشید ، بر اثر سعایت ساعیان از حکومت برکنار و در بغداد منزوی و خانه نشین شد .

چون دستی گشاده داشت پس از چندی مقروض گردید . ارباب قدرت و توانگران بغداد افتخار می کردند که عبدالملک از آنان چیزی بخواهد ، ولی عزت نفس و استغنای طبع عبدالملک مانع از آن بود از هر مقامی استمداد و طلب مال کند .

از طرف دیگر چون از طبع بلند و جود و سخای ابوالفضل جعفر بن یحیی بن خالد برمکی معروف به جعفر برمکی وزیر مقتدر هارون الرشید آگاهی داشت و به علاوه می دانست که جعفر مردی فصیح و بلیغ و دانشمند است و قدر فضلا را بهتر می داند و مقدم آنان را گرامی تر می شمارد ؛ پس نیمه شبی که بغداد و بغدادیان در خواب و خاموشی بودند ، با چهره و روی بسته و ناشناس راه خانه جعفر را در پیش گرفت و اجازه دخول خواست . اتفاقاً در آن شب جعفر برمکی با جمعی از خواص و محارم من جمله شاعر و موسیقی دان بی نظیر زمان ، اسحاق موصلی بزم شرابی ترتیب داده بود ، و با حضور مغنیان و مطربان شب زنده داری می کرد .

در این اثنا پیشخدمت مخصوص ، سر در گوش جعفر کرد و گفت : عبدالملک بر در سرای است و اجازه حضور می طلبد . از قضا جعفر برمکی دوست صمیمی و محرمی به نام عبدالملک داشت که غالب اوقات فراغت را در مصاحبتش می گذرانید .

در این موقع به گمان آنکه این همان عبدالملک است نه عبدالملک صالح ، فرمان داد او را داخل کنند . عبدالملک صالح بی گمان وارد شد و جعفر برمکی چون آن پیرمرد متقی و دانشمند را در مقابل دید به اشتباه خود پی برده چنان منقلب شد و از جای خویش جستن کرد که « میگساران ، جام باده بریختند و گلعذاران ، پشت پرده گریختند ، دست از چنگ و رباب برداشتند و رامشگران پا به فرار گذاشتند» . جعفر خواست دستور دهد بساط شراب را از نظر عبدالملک پنهان دارند ؛ ولی دیگر دیر شده کار از کار گذشته بود . حیران و سراسیمه بر سرپای ایستاد و زبانش بند آمد . نمیدانست چه بگوید و چگونه عذر تقصیر بخواهد .