دومین درس مهم
کمک در زیر باران
یک شب ، حدود ساعت یازده و نیم بعدازظهر ، یک زن مسن سیاه پوست آمریکایى در کنار یک بزرگراه و در زیر باران شدیدى که میبارید ایستاده بود . ماشینش خراب شده بود و نیازمند استفاده از وسیله نقلیه دیگرى بود .
او که کاملاً خیس شده بود دستش را جلوى ماشینى که از روبرو میآمد بلند کرد . راننده آن ماشین که یک جوان سفیدپوست بود براى کمک به او توقف کرد . البته باید توجه داشت که این ماجرا در دهه هزار و نهصد و شست و اوج تنشهاى میان سفیدپوستان و سیاهپوستان در آمریکا بود .
مرد جوان آن زن سیاهپوست را به داخل ماشینش برد تا از زیر باران نجات یابد و بعد مسیرش را عوض کرد و به ایستگاه قطار رفت و از آن جا یک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود .
زن که ظاهراً خیلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسید . چند روز بعد ، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست ... با کمال تعجب دید که یک تلویزیون رنگى بزرگ برایش آوردهاند . یادداشتى هم همراهش بود با این مضمون :
از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کردید بسیار متشکرم . باران نه تنها لباسهایم که روح و جانم را هم خیس کرده بود . تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسیدید . به دلیل محبت شما ، من توانستم در آخرین لحظههاى زندگى همسرم و درست قبل از این که چشم از این جهان فرو بندد در کنارش باشم . به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بیشائبه به دیگران دعا میکنم .
ارادتمند
خانم نات کینگ کول