مرد مقدّس و گدایِ پُر توقُّع !
روزی یک مرد مقدّس در حال رانندگی به گدائی برخورد . گدا فریاد بر آورد : اگرمی توانستم مرد مقدّسی شوم ( مردی که دعا می کند ) من هم می توانستم یک اتومبیل داشته باشم .
مرد مقدس گفت : دعا کردن آسان نیست . اگر بتوانی با ذهنی متمرکز بگوئی : تو خدای منی ، من به درگاهت دعا می کنم که فقط برای امروز مرا پرهیزکار بدار ! آنگاه این اتومبیل از آنِ تو می شود .
مردِ گدا در نهایت ِ حیرت گفت : عالی ست !
آنگاه دست هایش را بر هم نهاد ، چشمهایش را بست و با صدای بلند گفت : تو خدایِ منی . من به درگاهت دعا می کنم ، مرا پرهیزکار بدار …
ناگهان چشمهایش را باز کرد و از مرد مقدّس پرسید : آیا می توانم یک گاراژ هم داشته باشم ؟ اگرگاراژ نداشته باشم ، کجا میتوانم اتومبیلم را نگاه دارم !؟
به راستی که خدا با حساب و کتابِ دعا های ما کاری ندارد . او اهمیتی نمی دهد که تعداد دعاهایمان چندتاست فصاحت و بلاغت دعاهای ما نیز برایَش مهم نیست . زیبائی و موسیقی دعاها هم برایش اهمیتی ندارد ، به منطق دعاهایمان نیز نمی پردازد و به شیوه دعاکردن ما هم توجه ندارد ، امّا صمیمیّت و صداقت دعاها و احساس قلبی ماست که اهمیّت دارد .