از خجالت آب شد
آدمی را وقتی خجلت و شرمساری دست دهد ، بدنش گرم می شود و گونه هایش سرخی می گیرد . خلاصه عرق شرمساری که ناشی از شدت و حدت گرمی و حرارت است از مسامات بدنش جاری می گردد .
عبارت بالا گویای آن مرتبه از شرمندگی و سرشکستگی است که خجلت زده را یارای سربلند کردن نباشد و از فرط انفعال و سرافکندگی سر تا پا خیس عرق شود و زبانش بند آید .
اما فعل « آب شدن » که در این عبارت به کار رفته ریشه تاریخی دارد و همان ریشه و واقعه تاریخی موجب گردیده که به صورت ضرب المثل درآید :
بایزید بسطامی و یا بگفته شیخ فریدالدین عطار : « آن سلطان العارفین ، آن برهان المحققین ، آن پخته جهان ناکامی ، شیخ وقت ابویزید بسطامی رحمةالله علیه » در شهر بسطام و در خاندانی زاهد و پرهیز گار دیده به جهان گشود . در بدایت حال روزی قرآن تلاوت می کرد ، به سوره لقمان و این آیه رسید که حق تعالی می فرماید : « مرا و پدر و مادرت را شکر و سپاس گوی » . بی درنگ به خدمت مادر شتافت و عرض کرد : « من در دو خانه کدخدایی چون کنم ؟ این آیت بر جان من آمده است . یا از خدا خواه تا همه آن تو باشم . یا مرا بخدا بخش تا همه آن او باشم » ،
مادر گفت : « ترا در کار خدا کردم و حق خود بتو بخشیدم . »
پس بایزید از بسطام رفت و سی سال در شام و عراق می گشت و ریاضت می کشید . یک صد و سیزده و به روایتی یک صد و سه پیر را خدمت کرد و فایده برد که از آن جمله امام ششم شیعیان حضرت امام جعفر صادق ( ع ) بوده است .
روزی حضرت صادق ( ع ) در حجره اش به بایزید فرمود : « آن کتاب را به من ده » .
عرض کرد : « کدام کتاب؟ »
فرمود : « کتابی که بر روی طاقچه است . »
شیخ گفت : « کدام طاقچه ؟ »
حضرت صادق ( ع ) فرمود : « حجره من بیش از یک طاقچه ندارد و تو چگونه آن طاقچه را تا کنون ندیدی ؟ »
بایزید عرض کرد : « من اینجا به نظاره نیامدم . مرا با طاقچه و رواق چکار؟ »
امام صادق ( ع ) فرمود : « چون چنین است باز بسطام رو که کار تو تمام شد . »
بایزید به بسطام رفت و هفت بار او را از بسطام بیرون کردند . زیرا سخنانش در حوصله اهل ظاهر نمی گنجید .
شیخ می گفت : « چرا مرا بیرون می کنید ؟ »
هر بار جواب می دادند : « تو مرد بدی هستی » .
و شیخ می گفت : « خوشا شهری که بدش من باشم » . خلاصه مقام او در طریقت به جایی رسید که می گویند ذوالنون مصری مریدی به خدمتش فرستاد و پیغام داد : « همه شب مخسب و به راحت مشغول نباش که قافله رفت . »
شیخ جواب داد : « مرد تمام آن باشد که همه شب خفته بود و بامداد پیش از نزول قافله به منزل فرو آمده باشد . »
ذوالنون چون این بشنید بگریست و گفت : « مبارکش باشد که احوال ما بدین درجه نرسیده است .» بایزید در سال 261 هجری به سن 73 سالگی در بسطام درگذشت و همانجا مدفون گردید . شگفتا که قبرش در جایی ( بدون صندوق و مقبره ) و گنبد و بارگاهش در جایی دیگر است که می گویند سلطان محمد اولجایتو در نبش قبر و انتقال جسدش به زیر گنبدی که ساخته بود تقریباً نظیر همان خوابی را دید که پس از اتمام بنای گنبد چمن سلطانیه ، حضرت علی بن ابیطالب ( ع ) را در خواب دیده بود .
بایزید بسطامی به سلطان مغول در عالم رؤیا گفت : « من تحت السمأ را دوست دارم . حال که خاک قبر حجابی بین من و آسمان شده ، تو دیگر گنبد و بارگاه را حجاب دوم قرار مده . اجر تو قبول و طاعتت مقبول باد . »
نقل کردند که شبی ذوق عبادت در خود ندید ، خادم را گفت : « مگر در خانه چیزی مانده است که دل مشغولی دهد ؟ »
خادم خانه را گشت ، خوشه ای انگور یافت .
بایزید گفت : « ببرید به کسی دهید که خانه ما دکان بقالی نیست ! »
چون خوشه انگور را از خانه بیرون بردند ؛ وقتش خوش شد و ذوق عبادت یافت .
خلاصه مقام زهد و تقوای بایزید بسطامی به جایی رسید که گبری را گفتند : « مسلمان شو . »
جواب داد : « اگر مسلمانی این است که بایزید می کند ، من طاقت آن را ندارم و نتوانم کرد . اگر این است که شما می کنید ، اصلاً به دین احتیاج ندارم ! »
نقل است روزی مریدی از حیا و شرم مسئله ای از وی پرسید . شیخ جواب آن مسئله را چنان مؤثر گفت که درویش آب گشت و روی زمین روان شد . در این موقع درویشی وارد شد و آبی زرد دید . پرسید : « یا شیخ ، این چیست ؟ »
گفت : « یکی از در درآمد و سؤالی از حیا کرد . من جواب دادم . طاقت نداشت چنین آب شد از شرم .» به قول علامه قزوینی : « گفت این بیچاره فلان کس است که از خجالت آب شده است . » این عبارت از آن تاریخ بصورت ضرب المثل درآمد و در مواردی که بحث از شرم و آزرم به میان آید از آن استفاده و به آن استناد می شود .